تبلیغات
کاغذ کاهی

به نام خدا

کاغذ کاهی
امروز   به وبلاگ  کاغذ کاهی  خوش آمدید


¿
دوشنبه 18 مهر 1384

بعد از یه افسردگی نیمه مزمن که به علت قبول نشدن در کنکور به اون دچار شده بودم دوباره دوباره اومدم تا یه چیزه خوب بهتون بدم و اون هم چیزی نیست جزء  دعوتنامه "جی میل"  حالا اگه هر کدوم از شما عزایزان می خواین اسم و ای میلتون رو بدید تا براتون بفرستم . دختر خانم های خشگل هم اولویت دارند .

آقا بعدش هم این چه وضعیه تازگیها یه برنامه چرت و پرت تو سیمای استانی خلیج فارس پخش مس شه که با کمال پر رویی اسم خودش رو گذاشته "کاغذ کاهی" و من هم نمی تونم در برابر این ناملایمات تاب بیارم و به همین زودیها قاطی می کنم مگر اینکه نظرم عوض بشه .

سوم هم اینکه که این عکس" آقای صدای ایران" تقدیم به "ابی"دوستان گل که می دونم همشون خوش تیپ و خوشگل و با مرام و خاکین و این آهنگ قشنگ "ابی" هم که به عنوان پشت زمینه جدید انتخاب کردم تقدیم به تمام هنر دوستان.

فعلا بای  

ebi wallpaper

نوشته شده در دوشنبه 18 مهر 1384 و ساعت 12:10 ب.ظ توسط : کیان
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
سه شنبه 25 مرداد 1384

اول از همه بگم که خیال بد به سرت نزنه چون اصلا اجازه نداری از این عکس استفاده کنی بعدش هم بگم که این عکس رو خودم طراحی کردم و لعنت من و کل جد و آبادم به اون کسی که بخواد از این عکس در جای دیگه ای استفاده کنه البته به جزء اونهایی که به من لینک دادن .

 اگه خواستین باز هم از این عکسها ببینین می تونین به این آدرس برین البته الان یک کم خالیه ولی قول می دم تا آخر همین هفته پرش کنم.

تعطیل شدن یاهو مسنجر رو در بندرعباس رو هم به همه اهل فن و اهل کیبورد(اهل قلم جدید) و کلیه یاران با وفای مکتب یاهو و یاهو پیشگان و کسانی که از این راه امرار معاش می کردند تسلیت عرض می کنیم و مراتب تاسف و تاثر خود را نثار بازماندگان آن مرحوم می فرماییم و از شما عزیزان که تا اینحا ما را در این راه خطیر پشت سر گذاشته اید تقاضا داریم تا برای بقای نسل ایران و ایرانی در اینترنت به گوگل مسنجر که در دست احداث است هجرت فرمائید. در ضمن از تمامی دوستان و آشنایان آن مرحوم دعوت به عمل می آوریم تا در مراسم خطمی که به پاس بزرگداشت زحمات آن عزیز با سخنرانی و مداحی حاج رئیس شرکت یاهو در مکان قبلی شرکت فرمائید

شرکت مسنجر گستران نماینده انحصاری کلیه مسنجرها در ایران

 

نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد 1384 و ساعت 10:08 ق.ظ توسط : کیان
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
شنبه 22 مرداد 1384

سلام بچه ها من دیروز امتحان کنکور دادم فقط دعا کنید قبول بشم چون نمی خوام زیر پنجه های دانشگاه آزاد خرد بشم.من هم برای همه شما دعا می کنم مخصوصا فنی ها که دیروز کنکور دادن

نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 09:08 ق.ظ توسط : کیان
ویرایش شده در - و ساعت -


¿عکس
پنجشنبه 20 مرداد 1384
 
سمیرا مخملباف

نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ توسط : کیان
ویرایش شده در پنجشنبه 27 مرداد 1384 و ساعت 12:08 ق.ظ


¿
پنجشنبه 13 مرداد 1384

سلام بچه ها من از امروز تا روز بعد از کنکور دیگه چیزی نمی گم آخه از یه طرف این درس کوفتی و از یه طرف دیگه دلشوره نمی ذاره به چیزه دیگه ای فکر کنم .از اونهایی هم که خواسته بودن بهشون لینک بدم خیلی خیلی معذرت می خوام حتما بعد از کنکور درستش می کنم.

نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد 1384 و ساعت 09:08 ق.ظ توسط : کیان
ویرایش شده در - و ساعت -


¿دل
شنبه 8 مرداد 1384

به دلم گفتم چند وقته که حرف نمی زنی؟جوابی نداد.گفتم باز هم می خوای برات آهنگ ‹‹دل ای دل›› رو بخونم ؟

گفتم نکنه باز هم عاشق شدی و از پیش ما رفتی؟جوابی نداد

گفتم د لا مذهب الان که دیگه دلبری وجود نداره کجا رفتی؟دیدم این شکم داره تکون می خوره.یک کم نزدیکتر رفتم دیدم دلم سر جاشه ولی ایندفعه اسیر شده.سر طناب رو گرفتم تا لا اقل این طناب اسرات رو از دورش باز کنم.اما وقتی یه نگاه به سر تا پاش انداختم دیدم آخر طناب به زبونش رسیده . دقیقا نوک زبونش یه گره کور وجود داشت که هر حرفی می خواست بزنه نوک زبونش گیر می کرد.دلم به حالش سوخت . من تا حالا دل داشتم اما صدایی ازش بلند نشده بود . از اینکه بهش پرخاش کرده بودم ناراحت شدم.اما اون داشت به من اشاره می کرد با چشمانش یه طرف دیگه رو نشون می داد. من هم برگشتم و نگاه کردم.دیدم بعله دلبرهای سابق بقیه طناب تو دستشونه . همونهایی که یه زمانی این دل به عشقشون از سینه می زد بیرون حالا اسیرش کردن.یکی از دلبرها که خیلی خشگل بود یه کاغذ تو دستش بود . با سرعت کاغذ رو گرفتم . دیدم روش نوشته حکم اعدام چند لحظه تو فکر رفتم به خودم گفتم آخه به چه جرمی. تو این فکرها بودم که از پشت سرم صدای جیغ اومد.بلندترین جیغی که تا حالا شنیده بودم . زبون و مری معده و روده و کبد ٬دلم از دهنش اومده بود بیرون تازه فهمیدم که من ...

نتیجه اخلاقی:اگه دل دارین از همین الان به حرفهاش گوش بدین. درددلهاش رو بفهمین تا اون هم مجبور نشه برای جبران کمبود محبت بره پیش دیگران درد دل کنه یا مثل دل من اسیر ربایندگان(دلبر)بشه تا باعث سقوط خودش بشه و خودش و شما رو بدبخت کنه

نوشته شده در شنبه 8 مرداد 1384 و ساعت 08:07 ق.ظ توسط : کیان
ویرایش شده در - و ساعت -


¿روایت تازه ای از قصه بز زنگوله پا
پنجشنبه 6 مرداد 1384

یکی یود یکی نبود.بزی بود که سه بزغاله داشت.شنگول و منگول و حپه انگور.روزی از روزها این بز به بچه هاش گفت:

‹‹_بچه های عزیز ٬ من می خواهم بروم صحرا. علف بخورم که پستانهایم پر از شیر بشود و بیایم به شما شیر بدهم.بیدار و هوشیار باشید.در خانه را به روی هر کسی باز نکنید. اول بپرسید و مطمئن شوید که خودم هستم٬بعد باز کنید››

بز به صحرا رفت و بزغاله ها در خانه بستند و سرگرم بازی شدند.آقا گرگه که رفتن بز را از دور دیر دیده بود٬ خوشحال شد و آمد پشت در خانه و در زد.

حپه انگور خوشحالی کرد که :‹‹مادرمان آمد.››و دوید طرف در. منگول نگهش داشت و پرسید:

‹‹_کیه؟››

آقا گرگه ضبط صوت ترانزیستوریش رو باز کرد . صدای بز گفت:

‹‹_منم٬ باز کنید››

منگول دوید طرف در.شنگول نگهش داشت و به آقا گرگه گفت:

‹‹_اگر راست می گویی دمت را از زیر در بکن تو ببینم.››

آقا گرگه دمش رو از زیر در کرد تو .شنگول گفت:

‹‹_آقا گرگه شناختمت . دم مادرم سفید است . سفید سفید مثل برف. دم توسیاه سیاه٬مثل زغال.››

آقا گرگه که فهمید حقه اش نگرفنه است ٬ حرفی زد و دوید طرف دکان نانوایی . نانوا که از ترس مثل بید به خود می لرزید و زورکی لبخند زد و گفت:

‹‹_قربان ٬چه فرمایشی داشتید . بگم براتون یه پنج زاری خاشخاشخی خشک کنه؟››

گرگه گفت:

‹‹_نه یه ذره آرد می خواستم.››

و خودش رفت سر انبار آرد و دمش را چند بار  از این طرف و آن طرف زد توی آرد٬ تا خوب سفید شد٬ و دوباره در زد و دمش را از لای در تو کرد.

شنگول که بیشتر از بردارهایش کودکستان رفته بود و فحش های زیادتری بلد بود٬ تا دم آقا گرگه را دید٬ داد زد.

‹‹_زکی!خر خودتی! این که آرده! ››

آقا گرگه حقه اش نگرفته . این بار دوید و رفت توی رنگ فروشی بغل دکان نانوائئ. گفت:

‹‹_رنگ سفید شماره چنده؟››

‹‹_رنگ هفتصد و هفتاد و هفت٬ قربان››

گفت:

‹‹_یه دونه بده ٬ هاویلوکس باشه. دمم را رنگ بزن.››

رنگ فروش دم آقا گرگه را حسابی رنگ زد و سفید سفید کرد.این بار شنگول هم گول خورد و در را باز کرد . بچه ها گرگه را که دیدند وحتشان گرفت و داشتند فرار می کردند که گرگه لبخند ملیحی به آن ها زد_تا آن اندازه ملیح که دندانهای تیزش بیرون نیفتد_وگفت:

‹‹_بچه های عزیز ٬ چه می کردید؟››

شنگول گفت:

‹‹_بازی››

منگول گفت:

‹‹_منتظر مادرمان هستیم که بر گردد.››

حپه انگور گفت:

‹‹_و به ما شیر بدهد.››

آقا گرگه گفت:

‹‹_شیر؟شیر؟می خواستید؟این که چیزی نیست.››

دوید و رفت از بقال سر کوچه سه تا شیشه بزرگ شیر پاستوریزه گرفت٬ آورد داد بچه ها خوردند. بعد گفت:

‹‹_بچه های عزیز ٬ می آیید برویم گردش؟ من باغی دارم که بچه های هم سن و سال شما آنجا هستند و گردش و بازی می کنند٬ بچه فکر کردند:

‹‹_چه آقای مهربانی!››

و با او رفتند.وسطراه حپه انگور گفت:

‹‹_مادرمون میگه شما تا بزغاله ببینید٬ زود می خوریدش.››

(شنگول و منگول٬ برادرشان را سقلمه زدند ولی او حالی اش نشد.)

آقا گرگه خندید و گفت:

‹‹_آخر باید به فکر‹‹نیروی حیوانی››بود.هر کاری را باید با برنامه ریزی صحیح انجام داد٬ و گرنه مصیبت به بار می آورد کمبود ‹‹نیروی حیوانی›› که امروز همه ازش می نالند ٬ مصیبت بزرگی است.

بچه ها از این جواب فیلسوفانه چیزی سر در نیاوردند.

بعد از چند دقیقه به باغ بزرگی رسیدند که پر از تاب و چرخ فلک و سر سره والا کلنگ و دوچرخه و سه چرخه بود و بیشتر از هزار تا بزغاله کوچولو آنجا داشتد بازی می کردند و شیر پاستوریزه بستنی پاک و بیسکویت مادر و تافی مینو می خوردند و تلویزیون تماشا می کردند و کتاب قصه های ‹‹سازمان پرورش افکار بزغاله های جوان ›› می خواندند.

نرسیده ٬ آقا گرگه یکی یک رادیو ترانزیستوری و یکی یک دوربین فیلم برداری هشت میلیمتری به آنها داد و آنها سر گرم گوش کردن به رادیو و برداشتن فیلم هنری و تجربی شدند.

                                            ****

از آن طرف بشنوید از بز زنگوله پا.  وقتی که برگشت دید در خانه باز است و نه از شنگول خبری است نه حتی از حپه انگور. فهمید کار کار آقا گرگه است. چه بکند٬ چه نکند. با آقا گرگه در بیفتد٬ از علف خوردن می افتد. ولش کند٬ بچه هایش را چه بکند؟ بالاخره مهر مادری غلبه کرد. بلند شد گریان و نالان ظرفی آورد و شیرش را توی ظرف دوشید و رفت پیش آهنگر تا آهنگر شاخ هایش را سوهان بزند و تیز کند. آهنگر مبلغی او را نصیحت و دلالت کرد:

‹‹_جان من ٬ چیزی که زیاد است بچه.دنیا را خطر انفجار جمعیت تهدید می کند. دولتها با هزار خون دل و صرف مبالغ هنگفت ٬ ابعاد خانواده را کنترل می کنند. تو برو شکر گزار باش که ابعاد خانواده ات به خودی خود یکدفعه کنترل شده . برو فکر وجود نازنین خود باش . خودت را با آقا گرگه جنگ نینداز. هم خودت از علف خوردن می افتی و هم مرا از نان خوردن می اندازی . من هم از آقا گرگه دل خوشی ندارم.ولی چاره چیست؟باید سوخت و ساخت.››

اما وقتی که هم اصرار بز٬ و هم ظرف بزرگ شیر را دید٬ راضی شد و هول هولکی شاخهای بز را چند تا سوهان زد.

این آهنگر شاگردی داشت که دور از جناب شما دستش کمی کج بود. خرده ریزه هایی از دکان آهنگر بلند می کرد و می فروختو با پولش سیگار فرنگی می خرید و ساندویچ می خورد و سینما می رفت.آقا گرگه که چشمهای تیزی داشت و همه جا و همه چیز را می دید٬ یک روز سر بز نگاه دزدی٬ مچ او را گرفته بود و در جواب ناله ها و التماس های او گفته بود اگر هر خبری در دکان اربابش می شود٬ آقا گرگه را خبردار کند٬ آقا گرگه او را لو نخواهد داد.

شاگرد آهنگر ٬ آن روز هم تندی دوید پیش آقا گرگه و گفت که بزی شاخش را تیز کرده و با شما خیال دعوا دارد.

آقا گرگه پرسید:

‹‹_از آهنگر چه خبر؟››

شاگرد برای این که خوش خدمتی کرده باشد دروغی گفت:

‹‹_آهنگر خیال دارد دندانهای شما را بکشد و جایش دندان پنبه ای بگذارد. و می گوید آقا گرگه به جای پول  به من همبونه پر باد اجرت می دهد.››

آقا گرگه خندید و پسرک را روانه کرد و بعد از چند لحظه خودش نزد آهنگر رفت و گفت:

‹‹_استاد!شنیده ام شاخ تیز می کنی؟››

آهنگر دست و پایش را گم کرد و به تته پته افتاد:

‹‹_قربان خلاف به عرض رساندند.بنده از بز جماعت بیزارم و متنفرم٬ و مراتب تنفر و انزجار خود را هم بارها در روزنامه های کثیر الانتشار اعلام کرده ام.››

آقا گرگه گفت:

‹‹_بسیار خوب ٬ پس حالا دندانهای مرا تیز کن.››

آهنگر با صبر و حوصله بسیار ٬ دندانهای گرگ را سوهان زد و حسابی تیز کرد. بعد آینه را آورد و جلو صورت آقا گرگه گرفت و دندانها را نشان داد٬ آقا گرگه که خیلی خوشش آمده بود ٬ چند سکه طلا به او و یک سکه نقره هم به شاگردش انعام داد.

از آن طرف ٬ بز رفت روی پشت بام آقا گرگه و سم کوبید و گرد و خاک راه انداخت:

منم منم بز زنگوله پا

ور می جم دو پا دو پا

چار سم دارم بر زمین

دوشاخ دارم در هوا

کی برده شنگول من؟

کی خورده منگول من؟

کی میاد به جنگ من؟

آقا گرگه تلفن را برداشت و خبرنگاران و عکاسان جراید داخلی و خبرگزاریهای خارجی و رپرترهای رادیه و فیلم برداران تلویزیون را خبر کرد. آن ها که جمع شدند گفت:

‹‹_آقایان ٬ خودتان ببینید این بز متجاوز و متجاسر چطور به حریم خانه من تجاوز کرده است. عکس بگیرید٬ فیلم بردارید٬ در روزنامه ها چاپ کنید٬ به همه بگویید. ملاحضه بفرمایید.از بس سم کوبیده گچ سقف میهمانخانه من پاک کنده شده و ریخته . نزدیک است لوستر نفیس کریستالم بیفتد و خورد شود . اگر من جواب بز را دادم٬ بدانید و آگاه باشید که در حال دفاع مشروع بوده ام. دیگه کاسه صبرم لبریز شده است.››

بعد به پشت بام رفت و بز حمله کرد . عکاسان و فیلم برداران از صحنه نبرد آن دو تند تند عکس می گرفتند و فیلم بر می داشتند.

رادیوها جریان را مستقیم با فرستنده های سیارشان پپخش می کردند. بز به آقا گرگه حمله کرد و شاخی به او زد. ولی چون شاخش تیز نبود ٬ کاری از پیش نبرد.

آقا گرگهبه بز حمله کرد و با دندانهای تیزش از گلو تا شکم او را درید و بعد نشست سر فرصت از گوش تا دم بز را خورد.

از همان شب چاپ آگهی های تبریک در روزنامه های کثیر الانتشار شروع شد که پیروزی آقا گرگه ا شاد باش می گفتند.

در باغ کودکان ٬ روزی یکی دو بز غاله غیب شا می زد.

وقتی از آقا گرگه می پرسیدند بز غاله ها چه شدند٬ جواب می داد برای ادامه تحصیل به خارجه رفتند.

یک روز هم شنگول غیبش زد . و فردای آن روز نمگول. و پس فردا حپه انگور.

بالا رفتیم ماست بود

قصه ما راست بود

فریدون تنکابنی      2/3/48

بعله دوستان عزیز . امیدوارم که خوابتون نبرده باشه فقط باید بگم که در آخر داستان این رسانه ها نبودند که زمینه این جنایت رو فراهم کردند بلکه باز هم همون آقا گرگه بود که با حیله گرگانش بدون هیچگونه مانعی جنایت می کرد.

راستی اگه از دست من دلییر شدین باید من رو ببخشین این چند وقته بی نهایت سرم شلوغ بود لینکهاتون رو هم درست می کنم چشم

 

نوشته شده در پنجشنبه 6 مرداد 1384 و ساعت 09:07 ق.ظ توسط : کیان
ویرایش شده در - و ساعت -


¿کس نخوارد پشت من جزء ناخن انگشت من
پنجشنبه 26 خرداد 1384

بله من واقعا این ضرب المثل رو خوب درکش نکردم چون اگه درکش کرده بودم حالا اینقدر ضربه نمی خوردم . تو این جهان نمی شه آدم خودش رو به این و اون وابسته کنه. چون هیچوقت هیچکس خود آدم رو بیشتر از خودش دوست نداره یا اگه هم حالا خیلی دوست داشته باشه باز هم ممکنه که از عهده هر کاری بر نیاد . این مختص این زمانه نیست و قبلا هم همینجوری بوده وگرنه که این شاعر پدر آمرزیده نمی یومد همچین شعری بگه .

در هر صورت من از اونهایی بودم که خیلی به دیگران وابسته بودم مخصوصا از لحاض عاطفی حالا من میخوام که به بدخواهانم بتازم و نزارم دیگه از اعتماد من سوء استفاده بکنند یا به قول فروغ فرخزاد که می گه:

              

آه ای خدا که دست توانایت

بنیان نهاده عالم هستی را

بنمای رخ و از دل من بستان

شوق گناه و نقش پرستی را

 

راضی مشو که بنده ناچیزی

عاصی شود به غیر تو روی آرد

راضی مشو که سیل سرکش را

در پای جام باده فرو آرد

 

 

آه

            

آه ا

نوشته شده در پنجشنبه 26 خرداد 1384 و ساعت 10:06 ق.ظ توسط : کیان
ویرایش شده در - و ساعت -


¿انتخابات
چهارشنبه 18 خرداد 1384

تو این داغی تنور انتخابات من هیچ کاری نکردم حتی یه جمله هم ننوشتم حالا کار ندام من نه می خوام بگم شرکت می کنم نه می خوام بگم شرکت نمی کنم ولی باید یه عکس العملی نشون می دادم و نظر خودم رو می گفتم . این حادثه ملی و خیلی هم سرنوشت سازه . حتی شرکت نکردن در انتخابات هم خودش یه نوع نظر دادنه . به نظر من عکس العمل نشون دادن در این مورد یه کاریه که خدا دوست داره . منظورم اینه که شما می تونی یه نظر مخالف یا موافق بدی یا اصلا نظر ندی و سکوت کنی اما دلیل سکوتت رو بگو

الان من هم می خوام این کار رو بکنم و الان دلیل سکوتم رو بگم : سکوت من به خاطره ترسه . من از اینکه حرفهای سیاسی بزنم می ترسم . من نه سیاستمدارم و نه فعال سیاسی فقط یه شروندم که امسال کنکور دارم . اگر شما هم مثل من امسال کنکور دارید من شما رو ترغیب به شرکت نکردن در فعالیتهای سرنوشت ساز نمی کنم. اما این رو بدونید که این یه عملکرد من به عنوان یه آدم ترسو بود که از یوبوست رنج می بره و همنطور که خودتون می دونید یوبوست نوعی فسردگی همراه با مالیخولیاست.

**************************************

امشب خودکار من آبی تر از شب قبل شده بود به خاطر همین از ته دل نوشتم

نوشته شده در چهارشنبه 18 خرداد 1384 و ساعت 10:06 ق.ظ توسط : کیان
ویرایش شده در - و ساعت -


¿دزدها
سه شنبه 17 خرداد 1384

دیشب سه تا جیب بر جیب من رو خالی کردن.

حالا اینکه چه جوری این کار رو کردن بماند فقط برای درک بهتر این فاجعه باید بگم که تمام اسکنسها نو و تا نخورده بودن

فقط خدا رو شکر که چیزه دیگه ای تو جیبم نبود وگرنه اون رو هم بر می داشتن.

اگه فکرمی کنی استعداد پلیس بازی داری این هم گزارشش

محل وقوع جرم: پشت خونه دایی

ساعت وقوع: 8:25 شب

تعداد دزدها:3تا

مقدار پول ربوده شده:7000 تومن

سن دزدها: 17٬18٬19

قیافشون:

نوشته شده در سه شنبه 17 خرداد 1384 و ساعت 09:06 ق.ظ توسط : کیان
ویرایش شده در - و ساعت -


¿اعراب
سه شنبه 10 خرداد 1384

می دونید چند تا وبلاگ فارسی توی اینترنت وجود داره؟

می دونید چند تا نابغه ادبیات فارسی وجود داره که به هر دلیلی نتونسته خودش رو به جامعه معرفی کنه ولی با وبلاگش این کار رو کرده؟

می دونید ایران از لحاظ سایتهای فارسی در جهان چندمه؟

می دونید اعراب چقدر از ایرانیها متنفر هستند؟

اعراب انسانهای هستند که هیچوقت با ایرانیها آبشون تو یه جو نمی ره اونها فقط دوست دارن تو هر زمینه ای از پتانسیلهای فرهنگی و هنری ایرانیان به نفع تبلیغ برای اسلام استفاده کنن بعدش هم با قدرتی که به دست میارن دوباره چماقش کنن بزنن تو سر نوادگان کوروش .

فرش ٬ موسیقی ٬ معماری ٬ ادبیات ٬ تاریخ ایران ٬ دانشمندان ایرانی ٬ فرهنگ بسیار بالای ایرانیان در زمان باستان حتی از این هم می خوان به نفع خودشون استفاده کنن.

اینها اول میان می گن این آثار ماله جهانه اسلامه خوب که این مطلب رو برای جهانیان جا انداختند بعدش هم می گن ایرانیها اصلا مسلمون نیستند .

این سیاسته اعرابه و ما وبلاگ نویسها توی فضای سایبر مشت محکمی بر دهان اعراب بزنیم .

اعراب هنوز در اینترنت پیشرفتی نکردندو بیشتر مصرف کنده هستند تا تولید کننده.

اگر ما یک اقدام متقابل نکنیم به راحتی افتخارات ملیمون رو به دست چند تا عرب پاپتی می دیم تا دوباره اون رو به عنوان غنیمت جنگ فرهنگی به یغما ببرند.

راستی ایرانیها اولین کسانی بودند که صرف و نحو عربی رو به صورت یک مجموعه آموزشی ارزشمند جمع آوری کردند و ان کاری بود که خودشون نتونستند انجام بدن .

در ضمن اعراب می گن که ابن سینا و ابوریحان بیرونی و فارابی عرب بودن.

پس ای وبلاگ نویسها هر وبلاگ رو تبدیل کنیم برای دفاع از فرهنگ بی دفاع ایرانی.

راستی اگر این رو به مسخره نگیرین باید بگم که

«پسرا شیرن مثه شمشیرن     دخترا بادکنکن دست بزنی می ترکن»

 

نوشته شده در سه شنبه 10 خرداد 1384 و ساعت 10:05 ق.ظ توسط : کیان
ویرایش شده در - و ساعت -


¿دوستان عزیز
شنبه 7 خرداد 1384

چقدر دوست دارم با یک نویسنده مثل فریدون تنکابانی گپی بزنم و از افکار ساده و بی آلیشش بشنوم ٬ از زندگی که بدون چشم و هچشمی پایه ریزی شده بشنوم.چقدر اینگونه آدمها جذاب هستند . آدمهایی که بدون دریغ افکار پاکشون رو در یک صحبت دوستانه می گن و چقدر این حرفها زیباست ٬ حرفهایی که از صمیم قلب بیان می شه. .مثل نیما یوشیج که در فروتنی و سادگی همتا نداره .

در جست و جوی این آدمها به دوستانی رسیدم که از معاشرت باهاشون احساس خوشبختی می کنم و اگر تا حالا چیزی در مورد نفرت از دیگران و چشم و هچشمی و دغل بازی که به صورت بیمار گونه در من رسوخ کرده آموخته ام به فراموشی می سپارم و از حالا آموختن ایثار و فروتنی و راستی آغار می کنم.

به امید روزی که با این خصوصیات بمیرم.  

 

راستی تا یادم نرفته بگم که یکی ٬دوتا از پستهام همراه بعضی از لینکها پاک شدن اگه کسی به من لینک داده و من بهش ندادم ناراحت نشه چون لینکش خود به خود پاک شده لطفا باز برام بنویسین تا جبران کنم.

نوشته شده در شنبه 7 خرداد 1384 و ساعت 10:05 ق.ظ توسط : کیان
ویرایش شده در - و ساعت -


*
*
*
*
*
*
*